شهاب الدين احمد سمعانى

55

روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )

جلال او گردد هباء منثورا گشت . آگاهى دل خواست كه قدر كمال او بداند خيره گشت ، معرفت خواست 17 كه به حضرت تقديس و تفريد او احاطت كند عاجز شد . بيت آن روز كه مُهرِ كار هر دون زده‌اند * مُهر زر عاشقى دگرگون زده‌اند واقف نشوى به عقل تا چون زده‌اند * كين زر ز سراى عقل بيرون زده‌اند اى آنكه ترا جستن محال ، وز تو عبارت كردن و بال ، چون با منى ترا چگونه جويم ، و چون به هيچ‌چيز نمانى از تو چگونه عبارت كنم . نه با تو روى ، نه بىتو روى . بيت نه بىتو مرا به كامِ دل بازارى * نه نيز مرا ميل بسوى يارى 18 نه بىتو كس را شكيبايى نه با تو كس را آرام ، نه بىتو مىتوان بود نه از تو مىتوان گريخت . لا معك طاقة و لا مع غيرك راحة ، فالمستغاث منك بك اليك . شعر اذا قلت اهدى الهجر لى حلل الجفا * يقولون لو لا الهجر لم يطب الحبّ و ان قلت كر بى دائم قال انّما * يعدّ محبّا من يدوم له الكرب و ان قلت لا اذنبت قالت مجيبة * حياتك ذنب لا يقاس به ذنب آخر ففى القرب تعذيب و فى البعد حسرة * و ما منهما الّا علىّ شديد فيا شجو قلبى قد بلغت بى المدى * و يا دمع عينى ما عليك مزيد 19 اى عزّ تو همه عزها را نعمت ذل كشيده ، اى جلال تو همه جلالها را داغ صغار برنهاده ، اى كمال تو همه كمالها را رقم نقصان برزده ، اى الهيّت تو همه عالم را طراز بندگى بركشيده ، اى ذات تو بىاين ، اى صفات تو بىكيف ، اى بطش تو بىجارحه ، اى نظر تو بىحدقه ، اى محبّت تو بىگرفتارى ، اى صفات تو عقول را متحيّر كرده ، اى ذات تو جانها را سراسيمه گردانيده ، اى ارادت و مشيّت تو و قضا و احكام تو از آلايش اوهام خلق پاك ، اى صفات نعوت قدم تو از ادراك هواجس و خواطر و ضماير آب و گل منزّه ، اى همه عالم جانها بر من يزيد عشق تو نهاده و جز حسرت سود ناكرده ، اى همه عشّاق قصد رواق اشراق جلال تو كرده و جز نوميدى به چنگ ناآورده ، اى همه احباب با دل كباب قدم در راه